![]() |
![]() |
|
دارم از غصه می میرم دیگه از تنهایی سیرم همه روزام شده تکرار همیشه خسته و بیمار دلم از دو رنگی خونه زندگی مثل زندونه همه چیز برام سواله واسه من خوشی محاله عمری با عشق و محبت دل سپرده به رفاقت جوانیم حروم شد و رفت زندگیم تموم شد و رفت دیگه عشق هم واسه من معنی تازه نداره توی آسمون عشقم بارون غم و تنهایی می باره. دوستی شاید شبنمی باشد که بر گلبرگی لغزیده است.
دوستی شاید عطر خوبی باشد که باد از سر یاس دزدیده است.
دوستی شاید ترس از دوری توست، تنهایی من.
دوستی شاید راه رفتن بر دیوار بلند ابدیت باشد.
دوستی آن نیست که فریاد زنی، “آه … احساس من از طوفان آشفته تر است ! “.
دوستی مرگ من ها، در ضربان دلهاست.
دوستی شاید طرفه خاکی باشد از بلندِ ملکوت.
دوستی شاید تکه نانی باشد بر سر سفره ی آب.
دوستی شاید آغازی است برای پایان
دوستی به حقیقت، پایانی است برای دل تنها.
دوستی گذر اشک است در رگ دورترین انسان از من.
دوستی پایان اندوه نیست، شروعی است برای لرزیدن دل.
دوستی راه نسیمی است که در کوچه ی استغنا، در پی ثانیه ها پیدا شد.
دوستی نابودی “میم” از پس “بودنم” است.
دوستی پیوستن “ما” به شروع سخن است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:28 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|