![]() |
![]() |
|
|
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال امسال !! دردناک ترين بهار را خواهيم داشت ... غم انگيز ترين سال تحويل روزهای زندگيم ... بدون حضور تو میثم جان ... جيبهايی بدون عيدی از دستان تو ... دهانی بدون شيرينی گز ... که بسيار دوست می داشتیش ... امسال سبزه های خانه ی ما طراوت هميشگی را ندارد و برادرانت از لباس نو سال جديد خوشحال نيستن ... گويی دوست می داشتن لباس نو را همراه برادرشان بپوشند ... امسال بابا برای ماهيهای قرمز توی تنگ بلور نمی خندد و خيره به تنگ نمی شود ... امسال مامان مدام به قاب عکس تو خيره است و چشمانش غرق اشک ... امسال مامان شب عيد غذای سنتی نوروز را نخواهد پخت ... آخر پسرش نيست تا برايش تيغ ماهيها را جدا کند ... پسرش نيست تا او را بخنداند ... پسرش نیست تا کار های خانه را همانند دختر نداشته اش انجام دهد ... چون میثم نيست تا همه بعد از سال تحويل به او عيدی بدهند و او را ببوسند ... امسال بهاری بدون زيبايی ... بدون نشاط ... بدون رنگ و بدون خنده نظاره گر هفت سينهای خانه های ماست ... عکس قاب شده ی میثم ... و بغضی نا تمام که همچون خوره جان را می سوزاند و پيش می رود ... راستی میثم جان ... مادرت برای خانه ی جديدت سبزه انداخته است و با دستان بيمارش سبزه ها را برای تو مهيا می کند ... میثم !!! مامان بهانه ی بودنت را می گيرد ... مقداد و محمد حسین نمی خندند و من !!! گويی در قعر چاله ای تاريک ... نبودنت را به مرثيه نشسته ام ... اولين سال نو در خانه ی جديد بر تو مبارک ... خداوند نور را تحفه ی سال نوات گرداند ... امروز ...امروز با اشکهايم سنگ مزارت را آب خواهم داد .
سلام پسر خاله عزیز سلامی گرم در هوای سرد توی قبر که تو در آنجا تنهایی سلامی به گرمای اشک که چشمانمان جاریست سلامی به طراوت گریه مادر که درفراغ تو میریزد سلامی به بلندای صوت تلاوت قرآنی که از مسجد به گوش میرسد سلام میثم جان به خدا دلم برایت تنگ شده است . تو خود خوب میدانی چه میگویم . چون روحت بزرگ شده و بیشتر از ما اهل دنیا میفهمی . هرگاه بر سر مزارت میآیم گریه مجالم نمیدهد بغضم میترکد و بر سنگ مزارت مینشینم و تو را در آغوش میگیرم و به یاد خاطره های خوشی که باهم داشتیم میافتم و میگریم . آری دلم از غم نبودنت غمگین است و سنگینی میکند . مادرت هرروز از داغت شکسته تر و پیر تر میشود و هر پنجشنبه برایت قرآن تلاوت میکند پدرت بهت زده به قبر پسرش مینگرد . محمد حسین هنوز شوکه از مرگت به هر سو مینگرد تا شاید رخ ماهت را ببیند . صبح زود از خواب بیدار میشود تا آخرشب بیدار میماند و منتظر است تا تو بیایی . و عید نوروز آمد . نوروز ۸۸ با تلخی هر چه تمام بر ما وارد شد . نه میمانی و نه شادی . نه تفریحی و نه سفری . ۱۳ روز از نوروز گذشت . یادت میاید ۱۳ فروردین هرسال با هم به دل طبیعت میرفتیم و میگفیم و میخندیدیم اما امسال خبری نبود . پدرت به همه زنگ زد و خواست کمی از غم بقیه بکاهد همه برای اینکه دیگران و بخصوص خانوادت احساس ناراحتی نکنند میگفتند و میخندیدند اما اگه لحظه ای تنها میشدند به یاد تو میگریستند لحظه ای جالب بود وقتی من تنها شدم خواستن گوشه ای بنشینم دیم گوشه ها پر از آدم هاست و گوشه نشینان بسیارند که در غمت میگریند . چه ۱۳ به دری شد امسال بی تو . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:45 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|