![]() |
![]() |
|
|
انقدر با اتش دل ساختم تا سوختم بي تو اي ارام جان يا ساختم يا سوختم سرد مهري بين كه كس بر اتشم ابي نزد گر چه همچون برق از گرمي سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم همچو ان شمعي كه افروزند پيش افتاب سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم سوختم از اتش دل در ميان موج اشك شور بختي بين كه درآغوش دريا سوختم شمع و گل هم هر كدام از شعله اي در اتشند در ميان پاك بازان من نه نتها سوختم جان پاك من رهي خورشيد عالم تاب بود رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم.
بي شك دلتنگي...تنهايي...سكوت...مهتاب و ساعت صفر عاشقي...نابترين لحظه هايي را مي سازند كه قلم را ياري جولان بر عرصه كاغذ است ومن امشب باز بر ان شده ام تا از يك واژه اشنا براي دلم بنويسم. آري خزان ...اين واژه ي هميشه با من اشنا..... وقتي درختان خانه تكاني ميكنندومن با چشم خويش مرگ حتي يك برگ را ميبينم بي اختيار بغض گلويم را ميفشارد و ابرهاي چشمم هواي باريدن ميكنند .چرا كه خود را از تبار اين خزان ديده مي دانم گويي خود را جاي او ميدانم گويي چهره ي او را سيماي خود مي بينم گويي تمام هستي او را تا ر و پود خود ميدانم در اين هنگام است كه خون در رگ و قلبم يخ مي بندد و زندگي برايم سرد و پوچ ميشود و كبوتر دلم هواي كوچ ابدي را در سر مي پروراند. نميدانم شايد اين ارزو نيز نوعي سراب باشد نميدانم ...شايد....
از نخستين روزي كه به خويش چشم گشوده ام بر دوش كشيده ام. و از گرما ها و سرما ها و شكست ها و پيروزيها و سفر ها و حضر ها و شادي ها و غم ها گذشتم و گذراندم و آوردم. بعد از ان همه سالها اينك تنهاي تنها و اكنون كارم سفر است و تنهاترين مسافرم در زير كوله باري سنگين از اين تنهايي و سفر پشتم خم گرديده و قلبم به درد امده است. خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر برم تا هر چه دورتر بيفتم تا هر چه ديرتر بميرم...
شده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟ شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟ شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟ شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟ شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟ شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟ شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كني؟ شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟ شده تا حالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟ شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟ شده تا حالا اه بسه .... ! ديگه خسته شدم از اين شده ها از اين همه تكرار چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم ولی خدا بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟ بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعني چي؟ من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ... امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه !!! ؟؟؟ ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:11 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|