![]() |
![]() |
|
|
بعد یک عمر ، که از آن قصه ی تلخ می گذرد بعد یک عمر ، که از مرگ دلم می گذرد بعد از آن حادثه ای که همه ی حق , من بودم بعد از آن که همه ، فریب و نیرنگ بودند من پذیرفتم که من بد بودم آری .... آری من در آن حادثه ، از همه بدتر بودم من که کردم همه را بازیچه خود ز یک بازیچه شدن نالیدم من نه بازیچه ی دست دگران ، بلکه بازیچه ی هوس خود بودم بعد از آن حادثه ، از همه گشتم جدا فرصتی شد که در آن تنهایی ، بار دیگر به خودم باز آیم فرصتی شد که به درگاه خدا بازآیم به درگاه همان هستی بخش به درگاه همان خالق زیبایی ها به درگاه همان ، که بودم جدا از یادش به درگاه همان ، که حتی ز نفس بود به من نزدیک تر به درگاه همان معبودی ، که می دید گناهانم را به درگاه همان معبودی ، که بخشید به من هر چه که از او خواسته بودم به درگاه همان معبودی ، که بخشید و ز من هیچ نخواست به درگاه همان معبودی ، که به راز دل من آگاه است به درگاه خدایی ، که خدایی شایسته ی اوست آری .... آری باز هم گشته بودم خجل و روسیاه روسیاه نزد همان معبودم که شده بودم جدا از یادش خجل از این همه نا فرمانی خجل ازاین همه گناهان زیاد خجل از آن همه نعمت که به من بخشیده آری .... آری شیرین ترین حادثه بود ، آن حادثه ی تلخ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور با خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:48 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|