![]() |
![]() |
|
|
چرا وقتی که آدم تنها میشه غمو غوصه اش قد یه دنیا میشه میره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون میبینه غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه غم می یاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم من یار غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو ،تو جنگل نمی تونستی بمونی دلت رو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره داره جون می کنه احساس تو هجوم جنگ و کشتار دارم از نفس میفتم تو دقیقه های تکرار دست وپا میزنم اینجا بین خونابه،تو مردار انگاری غریبه هستم واسه ی زمین یه سربار ته گرفته بود وجودم ولی زنده موندم اینبار داره خون تازه میده جای دندونای کفتار رو تنم داغ تفنگه داغ گوله های رگبار می دونم تقدیرم اینه نیس تو زندگیم یه غمخوار داره جون می کنه احساس می شه غصه هام تلنبار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:30 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|