هواي دلم باراني است و آسمان ذهنم كبود .
ياسهاي زرد از بي پناهي من آگاهند و قطره هاي باران
از دل دردمندم خبر دارند .
بغض در گلويم به زنجير كشيده شده و من به روشني مي دانم
كه زندگي ، رنگ آبي و آرامش خود را از دست داده است
. آينده پر است از اشك و آه ، حسرت و درد ، هجران و انتظار
. صفحه هاي دلم در آرزوي يك نگاه خواهند ماند و طوفان هيچ
نگاهي زندگي را تازه نخواهد كرد .
دستهايم را مي گشايم . پنجره ذهن من رو به كوچه اي باز است
كه حتي خاطره ها هم از آنجا رفته اند ...
نفرين بر اين زندگي ... نفرين بر اين سرنوشت كه هرگز شيرين
نيست ....

چه دلتنگم ...
چه بی صبرانه می خواهم در آغوشت بیاسایم ...
چه غمگینانه چشمانم به راه تست ...
دلم می خواست در آهسته وا می شد ...
به گوشم می رسید آنگاه ...
طنین دلنواز گام های استوار تو ...
دلم می خواست بی پروا به سویم گام برداری ...
مرا آنگونه که دلهای ما همیشه می خواهد به بر گیری ...
و غرق بوسه سازی ...
دیدگان اشک بارم را ...
و من ناباورانه خیره گردم در نگاه تو ...
که در آن لحظه هم باور نخواهم کرد ...
به پایان آمده این انتظار تلخ مرگ آور