![]() |
![]() |
|
|
شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با ما چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد که او هرگز شکستم را نفهمید اگه چه تا ته دنیا صدا کرد
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز زاری چراست بگفت ای هوا دار مسکین من برفتن گبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در میرود چو فرهادم آتش به سر میبرد همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو میدیوش ز رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو را اتش عشق گر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استادهام تا بسوزم تمام نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای همی گفت و می رفت دودش بسر همین بود پایان عشق ای پسر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:34 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|