![]() |
![]() |
|
|
گفتیم عاشق شویم باشد که درمان شویم تنهایی شکل دیگر گرفت خودرا در لباس رفاقت پنهان کرد و ما خوشحال که دیگر تنها نیستیم کاش اینجا نبودم دلم هوای کوه کرده شب و کنار رودخانه و قلیان لارچشمه... امشب که باران میبارد انگار خانه برایم نفس گیر است میخواهم ساعت ها بروم زیر باران چرا زندگی من پاره پاره شده؟ نه ...نمیشود هیچ چیز درست نمیشود انگار قسمت من درد است تمام هم نمیشود نه... نمیشود مثل اینکه باید قید خوشی را بزنم شاید بهتر باشد که قید زندگی را بزنم...
باد آهنگ تنهایی را مینوازد شاخه ها میرقصند و پروانه ها میخوانند هوا بوی نم گرفته. به آسمان نگاه میکنم ابرهای تیره میدوند انگار دوباره باید مرور کنم خاطرات خاک گرفته را هروقت که باد میوزد... هروقت که ابرها سایه می اندازند و افتاب میمیرد هروقت که پرده ی اتاقم موزون میرقصند یا شاپرکها سکوت میکنند... غبار دل من هم خیس میشود... سنگین میشود... دلم میگیرد خاطرات زنده میشود نمیدانم چه قفلی بین خاطرات من و این ابرههاست کوله بار باد پر از تنهاییست کاش باد نمیوزید کاش باران نمیبارید دل من هم نمیگرفت این آرامش زیادی عذابم میدهد میترسم شاید طوفان بیاید من از طوفان بعد از آرامش و گریه ی بعد از خنده می ترسم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:19 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|