![]() |
![]() |
|
كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
در پی چیزی می روم که ناخواسته مرا به سوی خود می کشد.در تاریکی دامن گیر شب پیوند می خورم با هراسهای که از آن گریزی نیست در برهوت غربت و بی هویتی خویش سرگردانم . درد نفرت و خشم .اینست حکایت خون و جنون... تجربه نا گوار شکست و چشیدن طمع تلخ مرگ. شیاطین حلقه ام کرده اند. آنان چرا اینجایند و هدفشان چیست؟ وحشت از لحظه ی تولدش وحشیانه اسیرم کرده ...اما من برده شیطانم و ترسی که مرا در کام خود کشیده ناشی از جنونم نیست!
قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
رفتي و سهم عشق براي دل تو بود
سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟
يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي
سهم من غريب كه اينجا گذاشتي
گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود
در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي
مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت
من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي
گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي
يك قطره اشك سهم من از روزگار شد
در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:0 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|