![]() |
![]() |
|
|
سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند
وقتی به نبودنت فکر می کنم می سوزم به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم.
ويرانه نه آن است که جمشيد بنا ساخت ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت ويرانه دل ماست که با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت .......................................................................................................................................... زمان می گذرد بی آنکه مرا تاب وجودی فرا گیرد ...
دلخسته از آماج افترا و گناه ناکرده ...
زندگانی ام پر تنش و نا آرام ... نشد که روزی از خلسه ی بهت این دنیا برون نیایم ... جای من اینجاست ...؟
..........................................................................................................................................
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید
در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو
با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد
مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی
گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟
دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است
هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:42 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|