![]() |
![]() |
|
|
گلایه های دل
دلبر به من رسيد و جفا را بهانه كرد
افكند سر به زير و حيا را بهانه كرد
آمد به بزم و ديد من تيره روز را
ننشست و رفت ، تنگي جا را بهانه كرد
رفتم به مسجد از پي نظاره ي رخش
بر رو گرفت دست و ، دعا را بهانه كرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بسته به دست خويش ، حنا را بهانه كرد
خوش مي گذشت دوش صبوحي به كوي او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه كرد .
یک نفر آمد قرارم را گرفت برگ و بار شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاری بود ،حیف بـاد پاییـزی بهــارم را گــرفـت عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دارد و ندارم را گرفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:0 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|