![]() |
![]() |
|
|
آه باران بر من ببار
آه باران بر من ببار! بر من ببار!
شايد غبارهاي غمگين وجودم را بشويي
بر من ببار شايد اين نخوت و سستي؛
خاموشي و سكوت ؛
وهم و خيال ؛
را بشويي ...
بر من ببار اي باران !
خيسم كن ...
غرقم كن ...
در موجهاي سركش دريايي دور ؛
در ابهت كوههاي بلند قامت ؛
در طلوع تقدري نو ؛
و در غروب تقديري شوم ...
مرا بشور و با خود ببر!
تا آسمانهاي عاري ازچراغهاي رنگي ؛
آسماني بدون قانون بودنها و ماندنها و رفتنها ؛
آسمانهايي تهي از بايدهاو اگرها و شايدها
و ايكاشهايي كبود ...
آسمان ... دريا ... كوه ... كوير ..
مرا ببر به لامكاني كه احدي را قدرت يافتنش نباشد ...
مرا بشور !
وقطره قطره اشكم كن !
جاري ساز...
در چشمه هايي خاموش ولي پر اميد ..
مرا راهي دريا كن ...
محو كن !
ناپيدا كن !
مرا بميران در نفسهاي خاموش مرگ ...
مرا بميران در هق هق هاي درد ...
مرا بميران در غم نبودن همه كس و هيچ كسهايي
كه هست و نيستشان نامعلوم است ...
مرا جلا بده !
در پستوي نمكناك زمان ...
كه قلبها را زنگار ميدهد ...
زنگاري نارنجي ... زرد ... آبي ...
زنگاري كه محبت را راهي ديار خيالات مي كند !
ديار خواهشهايي شهوتناك ...
مرا بيرنگ كن !
مرا ببر از اين ديار
اين ديار غصه هاي هزار چهره ؛
كه در كمين خوشبختيها نشسته اند ...
ودستهاي التماس را نمي ببنند !
نمي خواهند ببينند!!!
آه باران مرا نيز از خود كن .
دختري باراني !
كه چشمان هميشه گريانش ،
سهمي از ابرهاي آسمانت شود ...
رعد و برق هقهق هايش ،
هم ناله بغضهاي آسمان ...
و هم آواز با تو عشق را زمزمه كند ...
بخواند آواز روييدن را ...
آهنگ سيراب شدن را ...
و بشويد همه زشتيها و خيالات شوم را ...
و دنيايي تازه سازد با سر انگشتان ظريف ولي شفاف و بارانيش ...
كه تكبر واژه غريبي است با نم نم وجو د لرزانش ...
آه باران ببار بر من ...
بر من خسته ببار ...
شايد روزي اين من ديگرجزئي از خاك نباشد ...
و باران شود وببارد ...
بر همه دستان محتاج و چترهاي وحشت زده تو ...
شايد روزي ببارد اين من باراني ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:6 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|