![]() |
![]() |
|
فکر خیال دلهره صدای تیک تاک ساعت قلب مرا به درد می اورد لحظه ها میگذرد اما ثانیه مثل دقیقه و دقیقه مثل ساعت. ناامید خسته از عشق واز تحمل درد دوری طلوع خورشید برای من شروع است شروع سالی نو و شاید قرنی نو و غروب دلگیر تر از هر زمان نا امید تر از همیشه وشاید ارزوی مرگ نمی دانم چه شد و باز مرور میکنم : من رفتم پر شور و پر غرور و شاید به سادگی یک نگاه من باختم همه چیز را روحم قلبم و ان غرورم را و شاید تمام وجودم را مثل همیشه بازنده بازی روزگار و برگشتم مثل یک مرده متحرک اری من یک مرده متحرکم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:1 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
چرا؟ وقتی بهانه ای برای زندگی نيست
چرا باید ادامه داد و رنجها را تحمل كرد. برای آمدنم كه اختيار ندارم براي ماندنم چه؟ خدايا چرا؟ چرا اجازه ماندن و رفتن از من ميگيری مگر خود
نگفتی شما انسانها اشرف مخلوقات منيد آخر اين چه اشرف وخليفه ايست كه
حتی اجازه مردن ندارد؟ نمی خواهم زندگی كنم چرا هم ندارد من اكنون شيفته مرگم.
خدايا در برابرت زانو زده التماس می كنم به من اجازه مردن دهی همه از
تو زندگي مي خواهند و خوشبختی و خيلی چيزهای ديگر اما من از تو فقط
مرگ ميخواهم و اين تنها و آخرين خواسته ام از توست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:51 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|