![]() |
![]() |
|
|
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
.................................................
.........................................................................................
دوستت دا رم عزيزم خيلي خيلي خيلي .خيلي ها مي گن اگه به معشو قت زياد بگي دوستت دارم اون زود تو رو از ياد مي برد و به کس ديگري عشق مي ورزد ولي من به تواطمينان دارم پس دوستت دارم دوستت دارم |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:54 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
قصد من فریب خودم نیست، دل پذیر!
اگر لب ها دروغ می گویند از دست های تو راستی هویداست و من از دست های توست که سخن می گویم. دستان تو خواهران تقدیر من اند. از جنگلهای سوخته از خرمن های باران خورده سخن می گویم من از دهکدهء تقدیر خویش سخن می گویم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:18 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
((مرگ عشق)) می رسد روزی بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باورکنی می رسد روزی که تنها در کنار خط من شعر های کهنه من مو به مو از برکنی قلب من و قلب تو دو قلب از هم جداست قلب تو گر آهن است قلب من آهنرباست. در این دنیا که نا مردان عصا از کور می دزدند من نادان خوش باور در محبت جستجو کردم ....................................................................................................... (( طلب جان)) کاش معشوق زعاشق صلب جان می کرد تا که هر بی سروپا نشود یارکی ......................................................................................................... ((خواب مردگان)) اگر می دانستم مردگان هم خواب می بینند من هم می مردم تا تو را در خواب بینم خوشا عاشق شدن اما جدایی خوشا عشق و نوای بینوایی نوای عاشقان در بینواییت بقای عشق و عاشق در جدائیت اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا لیلی و مجنون آفریدی؟! وقتی عشق فرمان میدهد حتی محال هم سر تسلیم فرود می آورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:12 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
ما زبالاییم و بالا میرویم ما از آن جا و از اینجا نیستیم "لا اله"اندر پی "الا الله"است کشتی نوحیم در طوفان روح خوانده ای"انا الیه راجعون" هین سخن خاموش کن با ما بیا ای که هستی ما ره را مبند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:0 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
اون چقدر ساده ازم برید و رفت وانمود کرد که من و ندید و رفت همه گفتن اون ازت بی خبره به خدا گریه هامو شنید و رفت کم کم حس کرد که براش تکراریم یه عروسک جدید خرید و رفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:0 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
به عشق گفتم :
تا تو رو دارم نتها نیستم منو تنها گذاشت و رفت ................... به احساس گفتم : تا تو رو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت .................... به وفا گفتم : تا تو رو دارم دیگه تنها نیستم اون هم منو تنها گذاشت و رفت ................... تا به تنهایی گفتم که تو رو دارم دیگه تنها نیستم موند و همدم و مونسم شد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:50 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:40 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
می روی تا با نبودن عشق پرپر کنی می روی با اشک حسرت، دیده ام را تر کنی آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است من نباشم، می توانی روزها را سر کنی؟ در نبودت گریه کردم، آینه احساس کرد آینه شو، گریه ام را حس کنی، باور کنی سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:40 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|