![]() |
![]() |
|
|
زيرا درد عـشــــــــــــــــــق برايش مطلوبتراز سلامتي است.
عشـــــــــــــق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد. از منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:56 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:54 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
می دونی واژه دوستی یعنی چه؟ داشتن اونی که ستایش کردنش ، تمومی نداره . .......................................................................................................... یک بوسه از لب های تو در خواب گرفتم، گویی که گل زچشمه ی مهتاب گرفتم .......................................................................................................... هیچ وقت به خودت مغرور نشو ،برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:52 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
غربت آن نیست که تنها باشی فارغ از فتنه ی فردا باشی غربت آن است که چون قطره ی آب در پی دریا باشی غربت آن است که مثل من و دل در میان همه کس یکه و تنها باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:48 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
و سالها اسیر همان تک ثانیه ایم پس سعی کن تنها باشی و با تنهایی عادت کنی زیرا که تنها به دنیا امدی و تنها خواهی مرد خدایا هر که در تنهاترین تنهائیام ،تنهام گذاشت به حق این تنهایی تنهائیام ،تنهاش نزار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:41 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
عشق یعنی حسرتی دریک نگاه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:39 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:49 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
خاک را بدرودی کردم و شهر را
چرا که او نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود. آسمان را بدرودی کردم ومهتاب را چرا که او، نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود. نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشته گان بود، که اینان هیمهء دوزخ اند و آن یکان در کاری بی اراده به زمزمه ای خواب آلوده خدای را تسبیح می گویند. سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم: "ــ ای شعرهای من سروده و ناسروده! سلطنت شما را تردیدی نیست اگر او به تنهایی خوانندهء شما باشد! چرا که او بی نیازی من است از بازارگان و از همهء خلق نیز از همهء کسانی که شعر مرا می خوانند تنها بدین انگیزه که مرا به کُندفهمی خویش سرزنش کنند!ــ چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته ام."
احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:47 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:43 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها رو سينه من اومده آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمر كه دربدرم حتي صداي نفسم مي گه كه توي قفسم من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن نباشه ازاين روز گار يه خورده كمتر گله كن |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:32 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
سر انجام خواهی آمد پس هم اکنون چرا نه؟ زندگی بس طاقت فرساست: لحظه شماری می کنم در انتظار آمدنت. چراغ ها را خاموش کرده و در را باز گذاشته ام چشم به راه تو اینسان ساده و شگفت انگیز . به هر شکلی که دلخواه توست ظاهر شو چرا همچون تیری زهر آگین فرود نمی آیی؟ یا پاورچین پاورچین همچون قاتلی با پنجه بوکس؟ یا همچون میکروب تیفوس؟ یا همچون قصه ای جعلی ساخته و پرداخته ی خود تو به سرقت رفته ازخودت و تکراری تا حد ابتذال جایی که من میتوانم ببینم در آستانه ی در از پشت سرت کلاه پلیس و رنگ پریده ی سرایدار را؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:30 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
نیستی..!!؟ مرگ امشب..! آرام آرام می بارد !!؟ ونگاهش پاورچین پاورچین..... بدون زدن ضربه ای به در در آغوش خیس تنهایی ام آرام می گیرد و من سبک بال تر...!! از همیشه در کنج خلوت دیوانگی ام اینبار حقیقت نیستی را بو می کشم...!! در فراق نبود جرعه ای... با تبسمی سرد اما شیرین... جام مرگ را سر کشیده... و جرعه ای آب هیهات که فرسنگها تا گورستان خیال فاصله ست.........!!!؟!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:29 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی، هوس سرسره بازی می کند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست عزیز.... در برگه ام، کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم! وقت تمام است. برگه ها بالا... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:28 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
يک روز يک زمـــــان يک مــکــان بـــــا مـــــرگ ,مــــيــــعــــاد خــــواهــــم داشــــت کــــاش آن روز آن زمـــــان آن مــــــکان اکـــنــــون و ايـــنـــجـــا بـــــــــاشــــــــد اي کــــــــــــــــاش ...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:27 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
چه بده تو اين دنياي به اين عظمت يه هم صحبت نداشته باشي يه نفر كه بفهمد ’ احساست رو درك كنه و بدونه چي تو دلت ميگذره اما .... پيدا ميشه هم صحبت اما نميشه او نقدر بهش اعتماد كرد كه ميتونه هميشه باهات باشه و دركت كنه. اون قدر نميشه بهش پناه برد سخته مگه نه اگه دور و برت رو نگاه كني و خودت رو گول نزني ميبيني كه تنهايي پس ميبيني كه زندگي خيلي بي معنيه و بايد از تو خودت بيرون نياي اگه حتي بخواي يه سرك هم تو كاراي دنيا بكشي گرفتار ميشي چون اون قدر دنيا رنگيه كه با يه چشمه از كاراش خيلي زود گرفتارت ميكنه و تو خودش غرقت ميكنه و تو منجلابي مثله عاشقي ميندازتت هر كي عاشق شده باخته آخه عاشقي هم خيلي رنگ قشنگي داره و رنگش تو دنيا تكه يه رنگه داغ كه مخت رو داغون ميكنه و هوش رو از سرت ميبره هر چي بيشتر دست و پا بزني بيشتر گرفتارش ميشي عشق چيه ؟ يه رابطه بين دو تا ...... دل به دل هم ميدن بعد كم كم فكر ميكنن از هم بهتر تو دنيا پيدا نميكنند بعد اون قدر غرق هم ميشن كه ميگن ديگه اگه دنيا بره من و تو از خاطر هم نميريم ولي با يه مشكله كوچيك همه چيز فراموش ميشه و اون عشق خدايي به قبرستان تاريخ سپرده ميشه و گوشه قبرستون ميپوسه اون جور كه ديگه نميشه مثله اولش كرد اره نميشه همون جور كه نميشه آبي رو كه رو زمين ريخت رو جمع كرد واسه همينه كه ميگم تنها باشي از همه چيز بهتره اگه به فكره كسي بودي تو اين دنيا ميبازي هم به دنيا هم به خودت تو بازيهاي روزگار فقط به فكر خودت باش هيچكي تو اين دنياي فاني به دردت نميخوره هيچ كس لياقت تو رو نداره هيچ كس ارزش اشكاي تو رو نداره آره من تنهام من درد عشق رو نميدونم چيه ولي ميدونم اصلا ارزش هدر رفتن عمر رو نداره اره نداره ه ه ه ه ه ه شايد ميدونستم و كشيدم اما تو نكش دردش رو, سخته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:26 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
با توام
با تو خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من باز خلوت شده است پیش از آن که برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد ؟! من که هرجا رفتم گفتم: شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی
هیچ کس دل نخرید هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس هم ندوید
با توام با تو خدا پس بیا این دل من مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:18 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
دارم از غصه می میرم دیگه از تنهایی سیرم
همه روزام شده تکرار همیشه خسته و بیمار دلم از دو رنگی خونه زندگی مثل زندونه همه چیز برام سواله واسه من خوشی محاله عمری با عشق و محبت دل سپرده به رفاقت جوانیم حروم شد و رفت زندگیم تموم شد و رفت دیگه عشق هم واسه من معنی تازه نداره توی آسمون عشقم بارون غم و تنهایی می باره. خوب امیدوارم که خوشتون آمده باشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:15 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|