![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:58 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
هر چند لطیف و سبز و با احساسی معصوم و نجیب و پاک همچون یاسی
هر چند فرشته ای ولی میترسم یک روز بفهمم که تو هم الیاسی ............................................................................................................................ چه کسی میداند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را را بگشا.......... تو به اندازه یک دنیایی......................... ............................................................................................................................ مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوی مردن آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم ............................................................................................................................ همیشه فکر کن توی یک دیوار شیشه ای زندگی میکنی ..... پس به سمت کسی سنگ پرت نکن چون اولین چیزی که میشکنه دنیای شیشه ای خودته ............................................................................................................................ گویند غروب جایی است که آسمان زمین را را می بوسد من امشب برای تو غروب غروب میکنم................... کجایی آسمان من ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:54 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
آرزوهاتو یکی یکی یاد داشت کن واز خدا بخواه .
خدا یادش نمیره .... ولی تو یادت میره که اونی که امروز داری آرزوی دیروزت بود . ........................................................................................................................... روزها گذشتند ... با همان نسیم و رقص برگ ها ... اما آن روز نسیم بوی دیگری آورده بود ... عطر تو که مدهوشم کرد... وچون به خود آمدمغرق در عشق تو شدم ...وهنوز فرصت دست و پا زدن نیافته بودم که در عطش تو افتادم...این روزها دیگر نسیم بویی ندارد........ ............................................................................................................................ درست است که روزی فراموش میکنی و روزی دیگر فراموش میشوی..... اما بدان که ... فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد. ........................................................................................................................... مهرت نرود هرگز از دل من مگر آنروز که خاک شود منزل من ........................................................................................................................... اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن . ............................................................................................................................ هیچ کس نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی حد اقل من یادش دادم وقتی شکست لبه تیزش دست اونی که شکسته رو نبره . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:55 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
دوباره هجوم خواب خاکستری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:11 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
وقتی مردم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بفهمند که سیاه بخت بودم دستانم را بیرون از تابوت بگذارید تا همه بفهمند از مال دنیا چیزی با خودم نبردم چشمانم را باز بگذارید تا همه بفهمند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .در آخر کنار قبرم تکه یخی بگذارید تا با اولین اشعه خورشید به جای مادرم برای من بگرید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:0 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
کوچه غمناکه پرستوهای شاد بیا در سوگ دلگیر گل سرخ شده ابری تو فضای سینمون بیا در سوگ دلگیر گل سرخ پائیزه, پائیز عریون مینویسم با دل تنگ بیا در سوگ دلگیر گل سرخ پائیزه, پائیز عریون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:54 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
امروز به جاي تو، شمـــــا مي گويم از فاجعه فاصله ها مي گويم در واژه تو خون صميمي جاري است لايق به تو نيستي شمــــــا مي گويم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:27 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
نرو
سرتو انداختي پايين راتو کشيديو ميري انگار نه انگار که يه روز مي گفتي بي من ميميري داري ازم دور ميشي و نگاهمم نمي کني اين دفعه راس راسي داري ميري و ترکم مي کني نرو نرو نمي تونم بي تو دووم بيارم نرو نرو که بي تو سياهه روزگارم قول و قرارمون چي شد؟ روياي عاشقونمون اون همه عطر عشقي که پيچيده بود تو خونمون اون همه حرفاي قشنگ که واسه ي هم مي زديم اون همه احساسي رو که هردو ازش دم مي زديم نرو نرو نمي تونم بي تو دووم بيارم نرو نرو که بي تو سياهه روزگارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:23 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
مگه ميشه؟ توي کوچه هاي خلوت راهيه عشق تو بودم راهي ترانه هايي که براي تو سرودم زير لب مي خوندم آروم تک تک ترانه هاتو به اميدي که دوباره ميشنوم بازم صداتو ولي هرچي انتظار کشيدم نيومدي هرچقدر تو کوچه ها قدم زدم نيومدي همه ي ترانه هام توي گريه گم شدن زير پام خيس شد از اشکام تو بازم نيومدي به خودم مي گفتم هرجا که باشي مياي سراغم آخه گفته بودي جز تو هيچ کسي رو دوست ندارم باورم نمي شد از من ببري واسه هميشه آخه گفته بودي عشقت توي جونم کرده ريشه گفتم آخه مگه ميشه تو به ياد من نباشي مگه مي شه که بخواي تو بري و از من جدا شي؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:22 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
دلتنگم بازهم غروبی دیگر ودلتنگی دیگر خدای من کمکم کن تنها تویی که میتوانی دلتنگیها را از من بگیری وان را به شادی مبدل کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:19 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند.چشم به راه
و منتظر .هزار سال. لیلی راه هارا اذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است. خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را. خدا به مجنون می گفت نرود. خدا ثانیه ها را میشمرد. صبوری لیلی را. عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را اب داد. درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ ستبرو تنومند. سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند. لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند. خدا درخت ریشه دار را اب می دهد. مجنون نمی اید مجنون هرگز نمی اید. زیرا که مجنون نیامدنی است. زیرا که درخت ریشه می خواهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:17 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
بسوزد کسی که عشق را سوزاند بسوزد دلی که عشق را درک نکرد بسوزد دهانی که طعم عشق را نکشيد بسوزد قلبی که عشق را در خود جای نداد
و بماند سينه ای که عشق را در خود جای داد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:16 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم :
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:12 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:10 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:57 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
میروی اما شعله سوزان شب میسوزد جانم ازغم تنهایی میگذارم لب بر لب ساغر شبها با یاد رویت تا که تو بازایی من دراین دنیا مانده ام تنها قلبی پرخون دارم دردل صحرا ازغم لیلا حال مجنون دارم زورق دل را موج این دریا می برد ساحل خار این غمها دردل شیدا می دهد آزارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:56 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:35 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
خدایا ما رو ببخش که فقط دلتنگی هایمان را با تو قسمت می کنیم حتی نمی توانیم یک ثانیه را هم تصور کنیم... که تو پشت ما رو خالی کرده باشی .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:31 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
نام : عاشق
نام خانوادگی : تنها نام مادر : فرشته غم نام پدر : کوه رنج محل تولد: محراب غم شماره شناسنامه: بی مفهوم صادره از : شهر عشق - کوچه بدبختی - پلاک نیستی - طبقه فلاکت جرم : عاشقی محکومیت : زندگی کردن تاریخ تولد : زمانی که با او آشنا شدم تاریخ وفات : زمانی که از او جدا شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:29 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:26 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داری، واسه تو گریه یه درده
می گزری از من و میری، اما بازمن برمی گردم
چاره ای جز این ندارم اخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:23 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:21 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار با چشای خیس و گریون من می گم خدا نگه دار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:20 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
چه راحت شکستی و رفتی.....
چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....
تو زلالیم را ندیدی،
به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....
دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....
هرگز نمی بخشمت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:17 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:12 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
عاشقی لایق هر آدم پیروزی نیست
پسرم ! عشق که یک حس همینجوری نیست عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد خودمانیم ترا طاقت رنجوری نیست تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود طعم انگور که چون باده انگوری نیست بی تب عشق مبادا بنشینید به هم چون که نزدیکی تان کم از دوری نیست در رگ عشق بدم عاطفه را ، عاشق باش چون که بی مهر ، صفا در گل شیپوری نیست فرض کن ، نیست هوس آنچه هوا در سر توست شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید عشق یک پرده زیباست ولی توری نیست خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست عشق منظومه زیبای پریشانی هاست پسرم ! عشق که یک حس همین جوری نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:7 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:57 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:53 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
||||
|
حرفاهاي عاشقانه
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:53 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|||
|
حرفای عاشقانه
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:51 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|||
|
ای عشق از ماندن بگو...
نمی دانم چه باید بنویسم در این لحظه ! احساس آن متهمی را دارم که کاغذ سپیدی در برابرش نهاده اند و امر به اعتراف می نمایندش! و من اینجا در برابر دلم، اعتراف خواهم کرد!! و همه آنچه را که یک عمر، در پستوی قلبم، پنهان کرده بودم، بی هیچ ترس و واهمه ای بیان خواهم نمود! و روح خویش را در برابر چشم همگان، عریان خواهم ساخت! و همه را به دیدار از تماشا گه رازم، دعوت خواهم نمود... و تو بهانه آن شدی!؟ من گم شده بودم! رد نگاه تو گرفتم. خود را در آسمان چشمان تو پیدا کردم. باز یافتم! خود را شناختم، وقتی که تو را شناختم... اینک، برای ماندن من، بمان ای عشق آسمانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:38 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
تلنگری بر احساس...
باز امشب من ماندم و قلمی و کاغذ سپیدی که مجبورند پا به پای من، سکوت سنگین شب را تا به سحر تحمل کنند و تنهایی مرا در این روزهای بیکسی، ترجمه کنند! بازامشب من هستم و گردش خاطراتم که در زیرغباری از کهنگی، رنگ و رو از دست داده و کسی جز دل غم گرفته ام، تکرار حوصله شنیدنشان را ندارد! امشب من ماندم و باز دیوار ساکت و خاموش اتاقم که مخاطب گنگ این شبهای تنهایی ام شده و بی آنکه بداند چرا؟ و بی آنکه بشناسد که چه کسی؟ و بی آنکه سوال کند کجا؟، داستان تکراری و بی حاصل مرا می شنود!؟ داستان یک عشق نا تمام.... باز امشب .... ، اما نه ! گویی امشب دیگر است. سر شب کسی ، با سرانگشتان ظریف خود، آرام بر پشت شیشه اتاقم، چند ضربه نواخت و ناخودآگاه، چشمانم را که سالهاست بر تاریکی اتاق عادت گرفته، بسوی آبی آسمان پشت شیشه کشاند! براستی او که بود؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:37 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
عشق یعنی عشق يعني خاطرات بي غبار عشق يعني يك تمنا , يك نياز عشق يعني چشم خيس مست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " عشق يعني هر چه داري نيم كن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:35 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
براي زيستن دو قلب لازم است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:32 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين میکاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه اين مشايخ قبلههاشان بر گناه گويمت از هفت رنگان مو به مو خرقه پوشان دغل کار دو رو سجده بر پست و رياست می کنيم با خدا هم ما سياست می کنيم کو نشانی که شما اهل دليد جملگی تان بر نماز باطليد می چکد شک بر سر سجادهها وای از روزی که افتد پردهها ما خدايان زيادی ساختيم مال مردم را به خود پرداختيم چون قدم بر خاک خونين داشتی بذر غيرت در زمين میکاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی (شير حق برخيز وقت کار شد بر سر نی رفتنت انکار شد کاخها گرديده مسجد ، سرفراز صد رکعت تزوير دارد هر نماز) تکرار سجده در مسجد حسينا مشکل است اين بنا از دل نباشد، از گل است اين خصان با مال مردم زنده اند جملگی اندر نماز و سجدهاند دم ز راه و رسم سلمان می زنيم لاف اسلام و مسلمان می زنيم کاشکی از نسل سلمان می شديم لحظه ای يک دم مسلمان می شديم سجده بر پست و رياست می کنيم با خدا هم ما سياست می کنيم کو نشانی که شما اهل دليد جملگی تان بر نماز باطليد می چکد شک بر سر سجادهها وای از روزی که افتد پردهها ما خدايان زيادی ساختيم مال مردم را به خود پرداختيم چون قدم بر خاک خونين داشتی بذر غيرت در زمين میکاشتی زهر عشق حق به حمد آميختی در رکوعت می به ساغر ريختی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:30 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|