![]() |
![]() |
|
|
خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام .......
وقتي مُردم مرا در قبري تاريك پنهان نسازيد مثل لكه ننگي كه از صفحه زمين مي زداييد، تنم روزي آغوشي گرم بود براي كسي كه دوستش داشتم و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم... تبلور سايه روشن هاي زندگيم، دستانم ستايشگرين نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق؛ عريانم نسازيد من از هم آغوشي با تن سرد خاك مي هراسم، اشك هايتان ارزانيتان و ناله هاي بيهوده تان ... خوب مي دانم سه بار كه خورشيد غروب كند من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي كنم، خروارها خاك سرد براي من، بسترتان هميشه گرم ... مي دانم خدا مرا خاك خوبي خواهد كرد تا روزي اندام شما را در آغوش گيرم روزي كه دير نخواهد بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:5 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
مرگ،خوابي شيرين، در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم. و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت. و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند و درختان برايم دست مي زنند و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد. مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:33 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه من وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب پیله می افراشت وینک از خاکستری پوشیده کز وی جز خموشی چشم نتوان یافت میچکد اشک نگاهم تلخ میچکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین کز شرنگ بوسه لبریزست وز فسونی تازه میخواند مرا هردم که: یارآ این چه پرهیز است؟ وز لهیب گور سرد چشم او کاندر آن هرگونه امیدی فرو مرده ست بی نیاز از بوسه ای پرشور کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند بی نیاز از خنده ای دلبند کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز میچکد اشک نگاهم باز بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست در میان این خموش آباد بی حاصل در سکوت جیره ی این شام بی فرجام میچکد اشک نگام در هزار دل می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او با غمی کاندر دلم زد چنگ وز بلای هستی ام بگسیخت تار و پود میروم میگویمش بدرود وز نگاهی خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز میگذارم بر سر گور آرزوهایم گلی ویران یادگار آن امید گم شده آن عشق یاد آویز |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:42 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟ به یکی هاله دود؟ یا به یک ابر سیاه- که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟ به نوازشگر جان؟ یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟ یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟ به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟ به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟ به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟ یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟ به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟ به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟ به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟ به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟ به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟ یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟ مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟ به بلوری رخشان؟ یا به پاکی و دل انگیزی برف؟ به یکی ابر سفید؟ یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟ به یکی چشمه نور؟ یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟ به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟ به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟ یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟ به چه مانند کنم؟ من ندانم به نگاهی تو بگو- به چه مانند کنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:37 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
دانشجوها در نقاط مختلف جهان ژاپن: به شدت مطالعه مي كند و براي تفريح ربات مي سازد. مصر: درس مي خواند و هر از گاهي برعليه ریيس جمهور در و پنجره دانشگاهش را مي شكند. هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق مي شود و همزمان برادر دوقولويش كه سالها گم شده بود را پيدا مي كند. سپس ماجراهاي عاشقانه و اكشني پيش مي آيد و سرانجام آن دو باهم عروسي مي كنند و همه چيز به خوبي وخوشي تمام مي شود عراق: مدام به تيرها و خمپاره هاي تروريستها جا خالي مي دهد و درصورت زنده ماندن درس مي خوانند. چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يك مارك معروف خارجي را مي سازد وبا يك دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد. گينه: او منتظر است تا اولين دانشگاه كشورش افتتاح شود تا به همراه بروبچ هم قبيله اي درس بخواند. اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيكاري بين كلاس ،چند نفر از قبيله توتسي را مي كشد. انگليس: درس مي خواند نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره كواترناري ،منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند. ايران: عاشق تخم مرغ است ! سر كلاس عمومي چرت مي زند و سر كلاس اختصاصي جزوه مي نويسد. معمولا ليگ تمام كشورهاي بالا را دنبال مي كند . عاشق عبارت ((خسته نباشيد)) است ،البته نيم ساعت مانده به آخر كلاس ! هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد! جزو قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده كه چرا صاحبخانه ها جان به عزراييل مي دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي دهند !او چت مي كند .خيابان متر مي كند .نسل دانشجوي ايراني درس خوان در خطر انقراض است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:15 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
دارم از غصه می میرم دیگه از تنهایی سیرم همه روزام شده تکرار همیشه خسته و بیمار دلم از دو رنگی خونه زندگی مثل زندونه همه چیز برام سواله واسه من خوشی محاله عمری با عشق و محبت دل سپرده به رفاقت جوانیم حروم شد و رفت زندگیم تموم شد و رفت دیگه عشق هم واسه من معنی تازه نداره توی آسمون عشقم بارون غم و تنهایی می باره. دوستی شاید شبنمی باشد که بر گلبرگی لغزیده است.
دوستی شاید عطر خوبی باشد که باد از سر یاس دزدیده است.
دوستی شاید ترس از دوری توست، تنهایی من.
دوستی شاید راه رفتن بر دیوار بلند ابدیت باشد.
دوستی آن نیست که فریاد زنی، “آه … احساس من از طوفان آشفته تر است ! “.
دوستی مرگ من ها، در ضربان دلهاست.
دوستی شاید طرفه خاکی باشد از بلندِ ملکوت.
دوستی شاید تکه نانی باشد بر سر سفره ی آب.
دوستی شاید آغازی است برای پایان
دوستی به حقیقت، پایانی است برای دل تنها.
دوستی گذر اشک است در رگ دورترین انسان از من.
دوستی پایان اندوه نیست، شروعی است برای لرزیدن دل.
دوستی راه نسیمی است که در کوچه ی استغنا، در پی ثانیه ها پیدا شد.
دوستی نابودی “میم” از پس “بودنم” است.
دوستی پیوستن “ما” به شروع سخن است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:28 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ که دیگر بر نمی گردم تو بودی آسمان من ، غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو ، به بام دیگری سر زد قسم بر سوز پنهانم ، تو را دیگر نمی خواهم که از باغ دو چشم ، تو پرستوی دلم پر زد در آن غمگین غروب سرد ، تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها ماند و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش می مردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:48 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
تقدیم به کسی که در اوج امید نا امیدم کرد
![]() سلامی میكنم كه بوی جدایی میدهد . سلامی میكنم كه بوی تراوت اشك میدهد و سلامی میكنم كه بوی ...
جوابی شنیدم بیصدا كه میگفت : خداحافظ كه دیگر سلامی نباشد . خدا حافظ كه دیگر دیداری نباشد . واین به سختی سخت است . و حضورم تمنای حضوری غایب است . تولدم را بهم تبریك نگفتی دركت میكنم چون بین ما فاصله هاست اما برای فاتحه ای كه دیر و نزدیكش دست خداست بیا كه روی شكسته دارم كه نیازمند حضور توست تا كمی التیام پیدا كند . روحی خسته كه از قفس تن ازاد شده . میدانم كه دیگر در فكرت جایی برای من نیست اما كور سویه های امید در دل من به من اجازه نوشتن این نامه یا بهتر بگم غزل خداحافظی را برایت به رشته تحریر دراورم . قلبم سنگین است نمیدانم چرا ؟ دنیا خیلی برای زندگی كوچك است .
خداحافظی همیشه سخت است اما تو با حذف كردن من از لیست دوستانت اجازه این كار بزرگ را به من دادی ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ غریب واره دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم بلند پایه بالا بلا خداحافظ تو ابتدای خوش ماجرای من بودی ای انتهای بد ماجرا خداحافظ به بسترت نرسیدند کوزه های عطش سراب تفته چشمه نما خداحافظ میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم بگو سلام بگویم و یا خداحافظ قبول می کنم از چشمهای معصومت که بی گناه ترینی ولی خداحافظ اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا ولی برای همیشه تو را خداحافظ . تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
از طرف اوني كه تنهاست، تنها اومده، تنها ميره، تنهاش ميزارن، تنها نمي زاره، تنها يك ارزو
داره، اونم اينه كه تنهاش نذارن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:2 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
تجزیه و تحلیل شیمیایی زن
عنصر:
زن
کاشف: آدم ابولبشر
جرم اتمی:
به طور متوسط 53،6 کیلوگرم، اما از 40 تا 200 کیلوگرم
متغیر است
فراوانی:
به میزان زیاد در شهرها پراکنده اند ?
خصوصیات فیزیکی: سطح خارجی آن معمولاً پوشیده از رنگ، سرخاب و سفیداب است.
معمولی یافت می شود. خصوصیات شیمیایی:
های قیمتی دارد.
ناگهان منفجر می شود.
فعالیت آن به طرز شگرفی افزایش پیدا می کند.
می رود. استفاده های عمومی:
آزمایشات:
قرمز می شود.
سبز درمی آید.
توان چند نوع از آنها را در جاهای مختلف برای خود نگهداری کرد تا زمانیکه این موجودات با هم برخوردی نداشته و از وجود هم بی خبر باشند. ? |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:49 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
رقص پر در باد از قتل کبوتر گفت و رفت «قامت آزاده و سرسبزی ما جرم ماست» پرتو شمعی به رخسار پسر افتاده بود دست بيجان و جوانی با کبودیهای خويش «شام دارم ميکشم» مادر به دختر گفت و ماند «من تجاوز را حريفم تا فراسوهای مرگ» «بيشمارانيم در اين باغ ای دست خزان» «قدرت ما وامدار عشق پوتين و علیست!» «باش برّان تا به زودی غرق زنگارت کنيم» روی منبر قاتلی عمامه بر سر، خون به لب راه و رسم قتل کافر را و کافربچه را |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:49 توسط ابوالقاسم قاسمی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
|
|
RSS
|