![]() |
![]() |
|
| به غمکده دل پر درد من خوش آمدی . |
آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات را با خود به گور می برم ... لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند ... دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند ... پاهایم را در کنار هم ... چشمانم را می بندند ... دهانم را می بندند ... و آنگاه تمام بدنم را در میان پارچه ای سفید می پوشانند ... دستهایم دیگر توان باز شدن ندارند تا آغوشم را برایت باز کنم ، نه توان باز شدن دارند و نه توان تکان خوردن تا دوباره برایت دست تکان دهم ... پاهایم بی حرکت است ، و نمی توانم به دنبالت بدوم ... چشم هایم بسته است و هیچ نمی توان دید ... دهانم بسته است و هیچ نمی توان گفت ... باور نمی کنم ! سالها در انتظارت ، چو شمعی سوختم و آب شدم ، سالها از دوریت نالیدم و اشک همراه همیشگیم شده بود ... اما حال که نه می توان گریست و نه می توان حرف زد و نه ... حالا ، تو رو به روی من ایستادی ؟ به من می نگری ؟ تو گریه می کنی ؟!!! خدایا ! این دنیا چقدر کوچک است ... بدن ضعیف و خسته ام را روی دستها به سوی آرامگاه ابدیم می برند ... می ترسم اما خوشحالم ... می ترسم چون باید سفری جدید آغاز کنم و خوشحالم چرا که دیگر از این همه خستگی و انتظار آسوده می شوم ... مرا آرام به درون قبر می فرستند ... یکی نام مرا صدا می زند ... یکی مرا تکان می دهد ... یکی فریاد می زند و گریه می کند ... اما تو ! تو ! اجازه ورود به حریمم را نداشتی ... بالاخره زمان آن رسید که تو هم بخواهی مرا ببینی و به تو اجازه داده نشود . حال می فهمی که من چه کشیدم و هیچ بر زبان نیاوردم ؟!! آری ! تو نامحرمی ، و نمی توانی در میان جمع محرمان حاضر شوی و به نظاره چهره خسته من بنشینی ... یکی سنگ برروی من می گذارد و یکی با ناله می گوید : سنگ بر صورت دخترم مگذار ... او طاقت تاریکی ندارد ...
آه مادر ! کاش می دانستی که من مدتهاست در تاریکی و تنهایی به سرمی برم ... ومن در تاریکی غرق شدم ! اما تاریکی که امید آمدن نور را در دلم روشن می ساخت ... صدای ريخته شدن خاک بر روی سنگ را می شنیدم ! آری ! کار تمام شد ... و دیگر محرم و نامحرم می توانستند بر سر مزارم حاضر شوند . مدتی گذشت ... می دیدم ... آری دیگر می دیدم ... می توانستم بگویم ... بگریم ... لبخند زنم ... راه روم ... مادرم را از روی خاک مزارم بلند کردند و با هر سختی با خود بردند ... همه رفتند ... اما ! تو چرا ماندی ؟!! تو چرا نمی روی ؟!! برو ! برو و همانگونه که تا کنون بدون من زندگی کردی ، زندگی خود را ادامه بده ... برایم نه جالب است و نه غم انگیز که تو اینگونه در کنار مزار من زانو زده ای و گریه می کنی و گلهای روی مزارم را پرپر می کنی ... خبر نداری که گل وجودم را هم اینگونه پرپر کردی ... اما نه ! دلم به درد آمده ! ای کاش زودتر از اینها می آمدی تا می دیدی که از بس انتظار کشیدم و از دوریت نالیدم و گریستم به چه روزی افتادم ... من ! همانی که روزی او را ماه خود می نامیدی ، به ستاره کم سویی مبدل شده بودم ... گریه کن ! گریه کن که هر چه اشک بریزی باز هم کم است. چرا که من یک عمر برایت گریستم ... اما مهم نیست ... عشق فراتر از این حرفهاست ... می بخشمت و برایت آرزوی خوشبختی می کنم ... حال برو ... اما باز هم به سراغم بیا ، چرا که اینجا دیگر عکسی از تو در دستم نیست تا شب و روز بدان خیره شوم ... خودت بیا که دلتنگی ، بیش از این بر جانم چنگ نیندازد ... خداحافظ ... خداحافظ تمام زندگیم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط ابوالقاسم قاسمی کوهیخیلی |
|
|
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال امسال !! دردناک ترين بهار را خواهيم داشت ... غم انگيز ترين سال تحويل روزهای زندگيم ... بدون حضور تو میثم جان ... جيبهايی بدون عيدی از دستان تو ... دهانی بدون شيرينی گز ... که بسيار دوست می داشتیش ... امسال سبزه های خانه ی ما طراوت هميشگی را ندارد و برادرانت از لباس نو سال جديد خوشحال نيستن ... گويی دوست می داشتن لباس نو را همراه برادرشان بپوشند ... امسال بابا برای ماهيهای قرمز توی تنگ بلور نمی خندد و خيره به تنگ نمی شود ... امسال مامان مدام به قاب عکس تو خيره است و چشمانش غرق اشک ... امسال مامان شب عيد غذای سنتی نوروز را نخواهد پخت ... آخر پسرش نيست تا برايش تيغ ماهيها را جدا کند ... پسرش نيست تا او را بخنداند ... پسرش نیست تا کار های خانه را همانند دختر نداشته اش انجام دهد ... چون میثم نيست تا همه بعد از سال تحويل به او عيدی بدهند و او را ببوسند ... امسال بهاری بدون زيبايی ... بدون نشاط ... بدون رنگ و بدون خنده نظاره گر هفت سينهای خانه های ماست ... عکس قاب شده ی میثم ... و بغضی نا تمام که همچون خوره جان را می سوزاند و پيش می رود ... راستی میثم جان ... مادرت برای خانه ی جديدت سبزه انداخته است و با دستان بيمارش سبزه ها را برای تو مهيا می کند ... میثم !!! مامان بهانه ی بودنت را می گيرد ... مقداد و محمد حسین نمی خندند و من !!! گويی در قعر چاله ای تاريک ... نبودنت را به مرثيه نشسته ام ... اولين سال نو در خانه ی جديد بر تو مبارک ... خداوند نور را تحفه ی سال نوات گرداند ... امروز ...امروز با اشکهايم سنگ مزارت را آب خواهم داد .
سلام پسر خاله عزیز سلامی گرم در هوای سرد توی قبر که تو در آنجا تنهایی سلامی به گرمای اشک که چشمانمان جاریست سلامی به طراوت گریه مادر که درفراغ تو میریزد سلامی به بلندای صوت تلاوت قرآنی که از مسجد به گوش میرسد سلام میثم جان به خدا دلم برایت تنگ شده است . تو خود خوب میدانی چه میگویم . چون روحت بزرگ شده و بیشتر از ما اهل دنیا میفهمی . هرگاه بر سر مزارت میآیم گریه مجالم نمیدهد بغضم میترکد و بر سنگ مزارت مینشینم و تو را در آغوش میگیرم و به یاد خاطره های خوشی که باهم داشتیم میافتم و میگریم . آری دلم از غم نبودنت غمگین است و سنگینی میکند . مادرت هرروز از داغت شکسته تر و پیر تر میشود و هر پنجشنبه برایت قرآن تلاوت میکند پدرت بهت زده به قبر پسرش مینگرد . محمد حسین هنوز شوکه از مرگت به هر سو مینگرد تا شاید رخ ماهت را ببیند . صبح زود از خواب بیدار میشود تا آخرشب بیدار میماند و منتظر است تا تو بیایی . و عید نوروز آمد . نوروز ۸۸ با تلخی هر چه تمام بر ما وارد شد . نه میمانی و نه شادی . نه تفریحی و نه سفری . ۱۳ روز از نوروز گذشت . یادت میاید ۱۳ فروردین هرسال با هم به دل طبیعت میرفتیم و میگفیم و میخندیدیم اما امسال خبری نبود . پدرت به همه زنگ زد و خواست کمی از غم بقیه بکاهد همه برای اینکه دیگران و بخصوص خانوادت احساس ناراحتی نکنند میگفتند و میخندیدند اما اگه لحظه ای تنها میشدند به یاد تو میگریستند لحظه ای جالب بود وقتی من تنها شدم خواستن گوشه ای بنشینم دیم گوشه ها پر از آدم هاست و گوشه نشینان بسیارند که در غمت میگریند . چه ۱۳ به دری شد امسال بی تو . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط ابوالقاسم قاسمی کوهیخیلی |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون وبشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالو انا لله وانا اليه راجعون مرحوم مغفور جوان ناکام مهندس صنایع مواد غذایی مهندس میثم نوروزی چه زود ازبودن کنارمان خسته شدی چه زود در میان خاطرات محو شدی چه زود شمع های وجودت خاموش گشتند چه زود و چه زودتر به باد فراموشی سپرده شدی زود رفتی اما هنوز با یادت با خاطراتت با تمام بودنت روز را شب میکنم و شبها در غم نبودنت می گریم رفتنت را هیچ گاه باور نخواهم کرد چون تو را در اعماق وجود خود همیشه شاد و زنده می یابم شمع های تولدت هنوز روشن است به این امید که بیایی... به این امید که تک تک شمع ها را تو خاموش کنی اولین شمعی را که خاموش کنی تمام غم ها محو میشوند و دیگر جایی برای غصه خوردن نیست با اولین شمع گرچه وجودم فنا می شود ولی روحم آنجایی ست که همیشه آرزویش را داشتم... می دانم که توام احساس تنهایی میکنی...همیشه از غربت و غریب بودن می ترسیدم... اما اکنون تورا در میان این همه انسان غریب می بینم...چون تو همرنگ هیچ کس نیستی... عجیب دلم هوایت را کرده کاش می دانستی که با رفتنت تمام امیدهایم را با خود بردی چندی است که عجیب احساس دلتنگی میکنم چندی است که تمام روزهایم با حسرت سپری می شوند نمی دانم این روزگار شوم بد سرشت دیگر چه برایم رقم خواهد زد دیگر از تمام بودن ها و نبودن ها بیزارم... کاش معجزه شود...
ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است هوا بارانی است... آری بارانی بارانی دلها غمگین است و عشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و گل های بهاری زیبا و مهربان است... نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم چرا که فاصله ها زیاد میشود و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم نمی دانم... آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته نمی دانم واقعا نمی دانم که آخر این عشق چه خواهد شد نمی خواهم که بدانم...
فرق من و پروانه در این است پروانه گر بال و پرش سوخت من جگرم سوخت میثم جان نوروزی ما ز غم دوریت چه کنیم با نغمه های شادمانه ات با شوخی های بچه گانه ات چگونه تو را فراموش کنیم . وقتی به من خبر مرگت را دادند نمیدانی و شاید هم میدانی ... که چه بر من گذشت . دنیای تاریک من تاریک تر شد و رنگ ظلمت به خود گرفت . تا رسیدم دیگر رخ ماهت را ندیدم . به خدا دلم خیلی هوات رو کرده . دلم سنگینه . خیلی سنگین ... اشک از چشمانم جاریست . اما چه فایده تو دیگر نیستی تا باز با هم بخندیم با هم بگرییم و با هم ... تو خودت گل بودی که وقتی بلند گوی مسجد اعلام کرد : انا لله و انا الیه راجعون آقای مهندس میثم نوروزی به رحمت خدا رفته برای تشییع پیکر آن مرحوم به منزل آقای نوروزی مراجع فرمایید تمام مردم محل با چشمی اشکبار و دلی سوخته و فکری مشغول به سمت منزلتان حرکت کردند . آری هر کس با دیگری این چنین میگفت : چه حیف نازنین گلی از بین ما رفت . دیگری میگفت من هنوز باور نمیکنم میثم مرگ را به آغوش کشید . آری میثم جان همگی در غم فراغت عزادار شدیم .
عجب نوری ز چشم دوستان رفت عجب خندان گلی از بوستان رفت محبان را پریشان کرد زداغش که از سوی محبان ناگهان رفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ابوالقاسم قاسمی کوهیخیلی |
|
|
دلم تنها ترین دلها ست اینجا که از دست رفاقت تیر خورده دلم با پای خسته لنک لنکون تن زخمیشو از اینجا برده قدیما مونس و یارش تو بودی ولی حالا دلم تنها ترین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط ابوالقاسم قاسمی کوهیخیلی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
|
|
RSS
|